تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic سرای نو - داستانی کوتاه
جوک جدول سرگرمی ترفند کد تقلب بازی ها حدیث عکس کتابخانه سخن بزرگان اس ام اس داستان شعر

      در بیشه ای سبز و خرم که گل هاییی بسیار زیبا در آن روییده بود شیر درنده و خطرناکی که یک گرگ و یک روباه هم خدمتکاران او بودند . هروقت شیر شکاری به دست می آورد اول خودش آن را می خورد بعد گرگ و روباه باقی مانده ی آن را می خوردند و شکم خودشان را سیر می کردند .

 روزی شیر حیوانی را شکار کرد و آن را به گرگ داد گفت: « این حیوان را بین ما سه نفر تقسیم کن »

گرگ آن شکار را به طور مساوی تقسیم کرد یک سوم آن را به شیر  یک سومش را به روباه ویک سوم دیگر را برای خود گرفت .

شیر از این تقسیم عصبانی شد و با پنجه اش ضربه ی محکمی به گرگ زد . سرگرگ از تنش جدا شد .

شیر به روباه گفت : «حالا نوبت توست که این گوشت ها را بین من و خودت تقسیم کنی . »

روباه همه ی گوشت ها را پیش شیر گذاشت و گفت :« بفرمایید قربان تقسیم انجام شد.»

شیر از ادب روباه تعجب کرد و گفت :« ای روباه تو این ادب را از که آموخته ای ؟!؟!. »

روباه گفت :« از گرگ و شیر »

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:47  توسط امیرعلی بدیعی بهنمیری  | 

 
Image and video hosting by TinyPic