|
|
|
|
|
در بیشه ای سبز و خرم که گل هاییی بسیار زیبا در آن روییده بود شیر درنده و خطرناکی که یک گرگ و یک روباه هم خدمتکاران او بودند . هروقت شیر شکاری به دست می آورد اول خودش آن را می خورد بعد گرگ و روباه باقی مانده ی آن را می خوردند و شکم خودشان را سیر می کردند . روزی شیر حیوانی را شکار کرد و آن را به گرگ داد گفت: « این حیوان را بین ما سه نفر تقسیم کن » گرگ آن شکار را به طور مساوی تقسیم کرد یک سوم آن را به شیر یک سومش را به روباه ویک سوم دیگر را برای خود گرفت . شیر از این تقسیم عصبانی شد و با پنجه اش ضربه ی محکمی به گرگ زد . سرگرگ از تنش جدا شد . شیر به روباه گفت : «حالا نوبت توست که این گوشت ها را بین من و خودت تقسیم کنی . » روباه همه ی گوشت ها را پیش شیر گذاشت و گفت :« بفرمایید قربان تقسیم انجام شد.» شیر از ادب روباه تعجب کرد و گفت :« ای روباه تو این ادب را از که آموخته ای ؟!؟!. » روباه گفت :« از گرگ و شیر » |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:47 توسط امیرعلی بدیعی بهنمیری
|
|
||